رویای خیس
بی دلیل به کاغذ سپید نگاه می کنم. نمی دانم در میان خط های سیاه آن در پی چه هستم؟ خسته تر از آنم که حتی به دنبال ردپایت در میان نوشته هایم بگردم. دلگیر تر از بارانم که برای دیدنت آب شوم نفس هایم بی معنی.زندگی ام بی هدف.بودنم بی اراده. آه............... آه....که چقدر خسته ام. کاش میشد رفت به دور ترین مکان به آنجایی که بودنت با عشق باشد. به آنجایی که وقتی دلگیر می شوی بی واهمه اشک هایت را نثار دشت کنی. به آنجایی که وقتی خسته ایی باران عشق تمام وجودت را خیس کند و تو با خنده هایت کوه ها را از خواب بیدار کنی کاش میشد............. کاش.......................... با تو به غیر از لهجه های گل سرخ نمی توان سخن گفت. تو را تنها باید با قطرات اشک صدا کردو در لحظه لحظه های بی کسی به یاد تو افتاد. زمانی که شقایق هادر برابر حضورت پرپر میشوند باید تورا با آبی آسمان ها صدا کرد دل دریایی ام امشب غمناک است.سرود بی کسی سر میدهد. به یاد آسمان نگاهت که می افتم بی دلیل بغضم می گیرد. تنهایی امشبم نشان از سردی واژه هاست واژه هایی که مرا در عمق این دشت به حال خود وا می گذارد و من گدایی تنها یک واژه ام که بر لبان تو جاری شود ولی.... افسوس............. افسوس که...................................... در هر لحظه که سایه غمی را بر سرم احساس کردم ناخودآگاه با لهجه ی آبی دریاها با تو سخن گفتم وتو سردتر از هر سکوت در مقابلم سکوت کردی و بازهم بی دلیل برلبانم مهر خاموشی زدی... در هر لحظه که بی دلیل پشتم را خالی دیدم تو را با تمام عظمت زمین صدا کردم. پاسخم ده که من بدون نگاه تو زنده ام اما مرده ام با من باش که من بدون آوای صدایت خوش آهنگ ترین نغمه را نیز نخواهم شنید بیا که برای آمدنت حاضرم تا ابد ستاره ها را تک به تک شمارش کنم....... می آیی و من سبزتر از هر برگ در انتظار آمدنت هستم بی خویش از خویش و پرشورتر از تو آمدنت نوید بهاری دل انگیز است بهاری که سبزی وجود تورا تا ابد جاودانه می کند می دانم که خود می دانی دلتنگ تر از هر نغمه برای آمدنت سرود عشق سر می دهم و سرخ تر از هر خون در انتطار آمدنت بی تابم دلیل خنده هایم بیا که امشب نمی دانم تا به کی سیاه است و صبح قدم های تو تا به کی مرا در سیاهی شب وامیگذارد می دانم که آمدنت برای من تنها معنای عشق می دهد و بس بیا که بی قرار تر از هر غنچه در انتظار بهار قدم هایت هستم آن شب که زهرا را به خاک می سپارد تکه ای از قلبش را نیز با او دفن کرد آن شب آسمان نیز تحمل غم علی را نداشت و هزاران بار بی صدا در خود شکست آن شب شروع تنهایی علی بود. باران اشک صورتش را خیس کرده بود آن شب حتی خدا هم غمگین بود هیچ کس با من در این دنیا نبود هیچ کس مانند من تنها نبود هیچکس دردی زدردم برنداشت... بلکه دردی نیز بردردم گذاشت ... هیچ کس فکر مرا باورنکرد خطی از شعر مراازبرنکرد هیچ کس معنای آزادی نگفت.. دروجودم رد پایش رانجست... هیچکس آن یار دلخواهیم نشد... هیچکس دمسازوهمراهم نشد... هیچکس ....................... میدونم باید تا ابد منتظر چشمات باشم نمی دونم تا کی....؟؟؟ ولی اینو بدون تنها منتطر همیشگی منم........ عشق عاشقی ام منتطرت می مونم....


چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما،
هیچ کس او را نمی خواند
برگها را می دهد بر باد
میرود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند.
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هرجا که باداباد!
بادبان را ناخدا باد است
لیک او را هم خدا، هم ناخدا باد است






